تبليغاتX
...و این گا تلپ

...و این گا تلپ

«من لم يتعلم التوحيد من ابليس فهو زنديق»


تنهایی را از کدام طرف بخش کنم 


دو تا نشود؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

یکی بیاد و این خودکار را از دست ما بگیره

 

دست توی بینی کنیم

نوش جانمان که شب خواهر زن است

انجمن بگیریم و    شعر رونمایی  کنیم که زبان فارسی کودن است

نشد هم میرویم مادرانمان را جا به جا میکنیم

که آشپزخانه ها تنگ است تاریک است سوسک  وجود جانور موزی هست

پس ما که پدرانمان سرد ست و بورانی

باید فکری کنیم به حالمان که  فارسی شدیدن زمستانی ست

 

الان کار میدهم دست خودم

یکی بیاد و این خودکار را از دست ما بگیره و ببرد برای ثبت احوال

برای نام احمد و

بگوید جان ما و جان بچت از ما و از این تاریخ هرچه زودتر بیرون بکش  و برو

که بچه ت مشغول دودول بازی ست

 

ما هم جوانیم به والله

ما هم دل داریم و تا ثریا میل خانوم  

خانه  

خاله    

بازی

یکی بیاید و هر چه زودتر... اگر آدم بودی ظهور کرده بودی  تا حالا

اصلن اگر آدم بودی که ...

یکم ابر

یکم باران

کم کم زل ظهر یه تیکه سایه بودی  به والله...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

۱

به سر رفتن میگویند       دهنی!

به دمپایی  جفت چشمات را دوست دارم

د  برو میم ل  از کلماتم

لام جون ندارد

همین طور درمیاد از دهانم             به جفت پاهات قسم!

 

مثل میم  ل   سگ از صورتم

ترک کن این جا ها را

این جفت قهوه یی  ها ها را

۲

دست خط کلمات را گرفتم

از خرخره   خیار در آمد

زیر گوش سیب خواباندم از برق غیاب در آمد

و زیر پای طناب را کشیدم 

 انگور نوشته بودند

تف به این کاغذ سیاه هم کرده!

خلط را تا  الف ب پ ت ح جیم

خ بالا آوردم

 

بتمرگ همین جا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

 

 

دنده های چشم بیرون آمده           هر صبح

می بیند  یک جای مرگ می لنگد    همیشه ی ماجرا!

 

حتی بستن دهان

چشم روی دارکوبیدن پرندگان

زبان مو درمی آورد                   از بد ماجرا!

 

پشت هم پریدن به گلوی صندلی                  [کشیدن پرنده ها]

پشت هم به مرگ طبیعی     بردن میز          [صدا درآمدن از پرنده ها]

 

که جیر میز          به جیک مرگ

که جیر صندلی      به جیک حلق

همیشه در سر درخت          از شاخه یی  به  شاخه یی می پرد

:سریع خبردار می دهد

 بس که سریع میدوند گله یی فیل به ناشنوایی پره ها

منقار کلاغ از آب در می آید               خوش بینی گوش هاو

ادامه ی ماجرا:

 

جنگلی ژولیده از شغال     طلسم موش را زاغ می زندو

(ورد می خواند (با صدایی شین و واو

    پنیر            پیرو  پرهِ وها:

      قالبو پرده وها             پنیر

     و [دم به تله نمی دهد             پنیر

 وقت طلوع خروس

   پنیر              سرشیر مرگ و

ماست           شب سیاوها

 

 

                                                                    رسیده به این جای ماجرا

                                                                    همیشه یک جای مرگ می لنگد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

هر پنجشنبه ساعت ۱۴ کافه کرج

شعرخوانی

کرج ـ میدان آزادگان ـ برج یادمان ـ طبقه ی دوم ـ کافه کرج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

سي سال از اولين و آخرين انتشار «از آبي نفس‌هاي كوتاه» گذشت

by Arash Rezaei on Friday, January 7, 2011 at 6:35pm

آرش رضايي: شايد بتوان گفت، نوشتن درباره شعر مخصوصا امكاني مشخص از آن، چون گفتن از امر محال ناممكن باشد چرا كه آنچه ما مي‌خوانيمش شعر، دقيقا همان بازمانده فعاليت جادويي است كه بيشتر موهوم است تا معلوم. پس حركت به سمت شعر در پروسه نوشتن از آن يعني حركت به سمت مصداق يا امكاني از امر ناشناخته كه در شعر بازتوليد مي‌شود تا همان كاركرد هميشگي را در ذات خود داشته باشد؛ تقليد به ازاي توحشزدايي از هستي. شعر بازمانده آئوراست. هاله‌اي كه امر مطلق را بازنمايي مي‌كند. در اين باره پل‌والري مي‌گويد: «شعر زباني است درون زباني» يا اينكه شعر هستي است از زبان هستي. شعر ارائه امكانات هستي است و اين گزاره آنجا بارز مي‌شود كه شعر و تفكر (يا فلسفه) توامان مي‌شوند نه لزوما اينكه شعر وجه مشخصه تفكر است يا بالعكس اما آنجا كه تفكر تعليق مي‌كند يا مي‌خواهد درونماندگار شود در شعر سرازير مي‌شود كه اين سرازيري، عمود بودنش حتي پيش از توليد، فرم شعر را گرفته است.

 

از آنجا كه هيچ مبنا و نظام عامي نمي‌توان براي شعر قائل شد، از همين رو تفكيك جهان‌هاي شعر تنها در رابطه‌اي انتظامي كه آن نيز برآمده از ارگانيسم شعر است امكان پذير خواهد بود. در ادامه سعي خواهيم كرد تمام بازنمايي محيط‌هاي شعري را به عنوان يك فرآيند نظري در مجموعه «از آبي نفس‌هاي كوتاه» جست و جو كنيم. اين مجموعه با دو عنوان اصلي «از آبي نفس‌هاي كوتاه» و «هاله هلال‌هاي دوسوي فراق» فصل بندي شده كه هر فصل آن به صورت مستقل شعرهايي را در بر گرفته و از اين طريق سعي در ساختارمند كردن حجم كتاب داشته است. البته توجيه ساخت آن را همان طور كه گفته شد بايد در ارگانيسم و توالي شعرها سراغ گرفت. اما به لحاظ تاريخي بحث‌هاي اين‌چنيني مناسب وضعيت‌هايي در ادبيات است كه به‌طور طبيعي و به روال زماني معاصر يكديگر باشند. چراكه مهم‌ترين غرض تحليل‌هاي ساختگرا بيرون كشيدن نيازها و امكانات اجتماعي خود در آثار زمانه و دوره خود براي شناخت بهتر و كاناليزه از معرفت است، و اين آن زمان مشخص است كه در اين نوع نگاه اساسا وجوه هستي‌شناسي متن و الزام وجود آن به علت توجهي ثانويه يا دست دوم، مخدوش مي‌شود كه خب اگر نگوييم به صورت كلي ارجحيت با اين قضيه بوده، دست كم مي‌توان گفت پسند ما در حوزه زيبايي شناسي از اين سمت است. هرچند مكانيسم حسي بين كلمات از برخوردي شهودي در شكل گرفتن شعرهاي اين مجموعه خبر مي‌دهد. به همين خاطر در برخورد با اين مجموعه من به حفره‌هايي مي‌پردازم كه كتاب حركت بينايي مرا به داخل آنها مي‌كشد و مبناي مواجهه ديداري‌اش را به كشفي موازي بين مولف و خواننده به توازن مي‌رساند:«به گمان/جنين با مردمك گشوده آمد/كه كهربا به عشق بدل شد/ و مژگان به گونه ريخت.»

 

شعر صرفا كالايي آماده در اين مجموعه نيست كه كيفيت‌هاي خود را آنطور ارزش‌گذاري كرده باشد كه در انتقال به مخاطب ميزان مشخص داشته باشد يا اينكه با چنين فرمولي كيفيت‌هاي خود را جمود كرده باشد كه مسخ آنها كميت محض را شامل شود. انتقال در اين شعرها نقش برجسته‌اي دارد چراكه در آن نقطه حياتي كه متن در برابر ديدگان مخاطب قرار مي‌گيرد يك جريان رفت و برگشتي كليد مي‌خورد كه از پيش، مولف در شعر آنها را كدگذاري كرده است. وضعيت شهودي شاعر در اين شعرها آنجا به حد اعلاي خود مي‌رسد كه لذت كشف خود را با مخاطب تقسيم مي‌كند نه اينكه وضعيتي صرفا كشف شده را انتقال دهد: «در اين آگاهي / سرگيجه به شاهرگم رسيد / و ستاره در تپه شن‌ها افتاد.» يا «عشق بر گرده اين فصل مي‌آمد / كه دست‌هاي از زلف بلندم سپيد شد.» با اينكه نحو مجموعه محوري كاملا آركيتايپي دارد و حتي جاهايي به شدت به رمانتيسم زباني مي‌غلتد اما آنچه مانع ورود آسيب به بدنه شعرها مي‌شود، خاصيت فضا محوري جريان معناشناختي متن است كه به صورت عمود بر فرم شعرها فرود مي‌آيد و از اين طريق مكانيسم ادراكي – حسي بديعي را ترسيم مي‌كند.

 

ساده اينكه آشنايي‌زدايي در شعرهاي اين مجموعه نه بر مبناي پرتاب‌هاي ناگهاني و صرف كه بر اساس سمت دادن اين پرتاب‌ها به نوعي نحو غنايي (حتي اسطوره‌اي) صورت خود را ترسيم مي‌كند كه همين امر ساحت تاريخي شعرها را نيز توجيه مي‌كند. حتي مي‌توان گفت بدين شكل، محمود شجاعي به يك سري متعارف‌هاي تاريخ تفكر (سنت فكري) در اين اقليم وفادار مي‌ماند كه آنها را مي‌توان در ذائقه زيبايي شناختي شرق جست و جو كرد: «شب‌هاي زيارت / تا به لاله‌هاي گوشم رويينم./ تاري ابريشم بين دو چهره / از چه بترسد /اي كمان شيطاني؟ رو به جلو بودن اين همسوگري تاريخي است كه ارزش زمانيش را اعتبار مي‌بخشد در صورتي كه در آن دوران (دهه 40) اين نوع شعر گفتمان مركزي ادبيات نبود اما مي‌بينيم همانطور كه دريدا مي‌گويد گاهي حاشيه مهم تر از متن اصلي مي‌شود چرا كه آنجا زيستي اصيل و پويا جريان دارد و غفلت‌هاي سيستماتيك كمرنگ تر است و اگر هم هست خاستگاهي بورژوايي دارد البته از نوع خود انتقادش [يا خود درگيرش!]. از اين رو آنچه پيوندهاي نشان‌هاي اين مجموعه را در استحكام بلاغت، به سمت نوعي مواجهه ديگر با امر اسطوره‌اي مي‌برد، بيگانه گرداني‌هايي است كه مشخصا در لايه محتوايي شعرها به ثمر مي‌نشيند، و آنچنان گاهي شعر را تك‌ساحتي مي‌كند كه با اينكه نرم‌ها شكسته مي‌شود اما موفق از آب در نمي‌آيد چرا كه كشف‌ها شايد به خاطر نوعي ذوق‌زدگي محور كلي شعر را تك‌بعدي يا تك‌خطي مي‌كند و از اين لحاظ وجه افزايشي زبان در اين مجموعه بسيار محدود است: «سخن از بيگانه‌ست / كه صداش / در حنجره ام گام‌هاي كودكانه بر مي‌دارد.» مرزهاي شعري، حدهايي هستند كه ما جايگاه خود را در آنجاها تثبيت مي‌كنيم و چنان خاستگاهي دارند كه بشر را در پوشش مخاطب در خود امنيت مي‌دهند؛ تمدني برآمده از متن كه خصلت اجتماعي آن را نيز بازگو مي‌كند به همين سبب است كه محمد مختاري مي‌گويد: «سياسي بودن شعر، مثل سياسي بودن تمام حيات اجتماعي ماست.»

 

به همين سبب، شعر در اين تناسب سياسي با متون و موتيف‌هاي تاريخي در ارتباط قرار مي‌گيرد حال حتي با كاركردي ضد تاريخي و شديدا از آن خود كننده در قطعه «در برابر شمعون» اين مجموعه. حضور استعاره شمعون در اين شعر در خدمت يك روايت مستقل است كه هيچ تقابلي با روايت تاريخي‌اي كه ما از شمعون داريم، ندارد و همين امر به توليد ناب كمك مي‌كند و المان تكرار را كه از خصيصه‌هاي زايش بازگشت همان است به نحو ممكنِ زبان خود اجرايي مي‌كند. در اين گونه تلقي هاست كه به جرات گفت كه جريان شعر ديگر در كليت خود با آنكه هيچ وقت قيل و قالي آنچناني نداشت اما حيات اصيل و امكاناتي ناب را وارد زبان شعر فارسي كرد. مجموعه «از آبي نفس‌هاي كوتاه» به خاطر فاصله‌گيري‌هاي اشراق‌گونه‌اي كه دارد نوعي همزيستي با مرگ و مرگ‌انديشي را نيز در به كار گيري كلمات و بازتوليد ابژه‌هاي آن القا مي كند كه كماكان به نفع نظام دلالتي شعرها به اين منظور كه سويه دروني به خود مي‌گيرند تداعي مي‌شوند.

 

به نحوي كه در بعضي از شعرها مرگ عيان مي‌شود. و به قول گادامر در چنين نقطه‌هايي است كه شعر و حقيقت به خاطر قرابتي كه با واژه و سمت و سوهاي مرگ دارند به زبان يكديگر تبديل مي‌شوند: «مرگ با من به صومعه مي‌رود / مرگ با من از رودخانه مي‌آيد / مرگ خود دو صوت متوالي است / در فضاي گود يك ناقوس...». اما در آخر آيا مي‌توان گفت تجربه‌هاي اين‌چنيني براي امروز ما و براي شعر ما مي‌توانند ارمغان‌هايي داشته باشند كه از طريق آنها ما بتوانيم به يك امكان پيشرونده(Alternative) برسيم.

 

آيا از طريق قرائت و بازخواني متوني اين‌چنيني،كه چند دهه پيش نوشته شده‌اند و در گوشه و كنار به سختي مي‌توانيم آنها را تهيه كنيم، مي‌توانيم به آن بزنگاهي برسيم كه از مسلط شدن يك لحن يا يك نحو خاص زباني مخصوصا زباني شعري رهايي يافته و داراي وضعيتي متكثر از نمونه‌هاي شعري و زباني باشيم كه علي‌الخصوص به صورت چندمحوري وارد حافظه تاريخي ما شده و ما را از آن وضعيت تك‌ساحتي و استبدادي رهايي بخشد؟ از اين حيث به صورت ريشه‌اي با زباني پويا سر و كار خواهيم داشت كه بالطبع استقرار چنين امكاني، موقعيت زبان در تفكر را هم ارتقا مي‌دهد. در اين صورت ايدئولوژي به عنوان عنصر درون ذاتي معنا، مجبور به فاصله‌گيري از امكانات دلالتي خواهد شد تا از اين طريق زبان انعطافي هرچه بيشتر به نفع توليد انديشه داشته باشد. در اين معنا به قول مختاري «معناهاي فردي در شكل گفتمان‌هاي بزرگ اجتماعي بازسازي مي‌شو

این مقاله در شماره ی ۴۶۳ روزنامه تهران امروز به چاپ رسید

 

 
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

"  آناتومی "

 

پوکی استخوان

علامت تقسیم بندی

 

حالم بد گرفته است

میله ها پنجره را درون میکنند

لب مطلب بیرون کاغذ

در حرکت سوسکی که مفهوم له شدن را ...

 

و تو آیا در چشم های خودت هم همین جا هستی؟

که من کف بین اقیانوس ها بودم      روزگاری!

 

نقطه نظر او

کوه هایی که شهرنشین شده اند

و عصر روزهای تعطیل بی تاب میشوند

 

از نظر او

آدم ها بی خود شلوغش کردن فردا

با کفش هایی که اعتماد به نفس جوراب های سوراخ هستند

حالم گرفته است

و این نشانه ی هنوز طبیعی بودن اتفاقات است

 

سایه ها در خود شکل شان را قافلگیر میکنند

بماند که حوصله ، موهایش پر پشت میشود

وقتی باد ، موافق می وزد ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

نیمی از نگاه زنبور

برکوه یخ

 

سرما بس ویز ویز میکند

پوست مور مور را

 

خرما شرایط  را گرم میکند

در ساعت تابستانی که دختری برایم دست تکان میدهد

 

تمامیت ارضی تک تک ما زیر سوال است

وقتی پدر برای زاغ ها

شاخ وشانه میکشد                        بین موهای مادری قرضی!

 

دارم یواش یواش

یخ باز میکنم از پاهایم

پدر را پر میدهم از دستهایم

 

نخ نامرئی عنکبوت پیچیده به موهایت

مرا رفته رفته تابستان میکند

دختری همین حالا داشت برایم دست تکان میداد

 از میان گرمای دیروز

 

 

تقلید

روی دستهای ابریشم

نیمی از انگشت اشاره را پرواز میدهد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

 

یکبار ده هزار و بیست تومان پیدا کردم

گفتم: رندش کن!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  | 

 

 

تحت فشار های اقلیمی با مقامات بلند پایه

 

 

"هنوز در فکر آن کلاغم که رید بر سر ما"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آرش رضایی  |