تبليغاتX
...و این گا تلپ

 

 

غم بود

غم هم بود

غم همین هم بود

هم

غم بود

هم

همین

هم بود

غم

همین و همان

هم بود

 

 

+ آرش رضایی |


 

نافوس

اعصابم رواني ست      با    تو 

راه مي رود

شايد تشنج بارزي گرفته  كه سرت روي انشعاب مورچه ها مي آيد

ميان پنجره باز هوا چقدر اكسي‍ژن دارد

مي خواهم از همين بالا به سايه ام خط بدهم   با   تو 

راه برود

باد را از همين پنجره دعوت مي كنم

به صرف تشنج يك فنجان:

"فنجان را با همان دست متمايلت بياور، هوا برخورد ملايمي دارد"

بهت كه گفته بودم    شايد

اول گفته بودم         بعد

نوشته بودم:

«ران هايت شبيه اسب دوچرخه سواري ست كه بطور غريزي دنده هاي

فيزيك را تحريك مي كند     در بيرون...»

احتمال دستانت فضاي محدودي را حل مي كند

اما

به جرات مي گويم:

سرم ابعاد مختلفي از تو دارد

«يك بار يكي از بعد هايت چنان چراغ را خاموش كرد كه برق از من پريد

بعد آمد كنار پرش آنيم نشست  تا در تاريكي غيب نشوم ...»

 

قرار ِ بود؛

«رفتيم زير پتو تا پچ پچ مان بلندتر شود؛سينه هايت بيدار شدند-آسمان پايين آمد-سينه هايت بالا رفتند-

گرفتمشان-آسمان بالاتر رفت-سينه هايت مرا بالاتر برد»

قرار بعد بود

كه قرار اول را بهم زد

تا ته فنجانت را     بالا    بياورد

چقدر هم سياه مي خواست تعبير شود

در   نيمه ي ديگر

اما

در  بعد  ديگر قراري بود:

‹از در باز شدي آمدي در اتاق-در را باز كردي اتاق تو آمد-خواستم پاهايت را دراز كني-پاهايت را باز كني

ميان ما نپري- در اتاق بپري-[چرت سه ثانيه ي آخر را يادت هست چه سخت برزخ شد]- بلند شدي پنجره را ببندي-در  برگشت از پنجره  رفتي سوي     در   ديگري...›

در ديگري را

نگاهم گرفت

اعصابم گرفت:[چرت مرغوب]

‹‹دِ در را باز كن

دِ باز كن در را››

 

تو ميان قرار هايمان نمي آمدي

تو از ديگر قرار هايمان مي آمدي

تا روي ديگر      روانم كني                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

‹‹اتاق را نگاه كردم- ميان در نگه داشته بود قرار بعدي را-تا خودم را از پنجره حل

بدم به بيرون››

اول مي خواستم ترتيب تيغ  را بدهم

اما

لبهايت آنقدر سرخ بود

شي را ميان اشيا گم كردم

‹‹پنجره را به دست ديگري سپردم [به بالينم سر بزن]-دست ديگر باز

 شد[سر به  بالينم بزن]

لبهايت تمام ابعاد را حل داد به بيرون[در قبل]

در را ول كردم ميان ابعادم    در   بعد...››

 

+ آرش رضایی |


 

نگاهي به نگرش نيچه درباره سوژه، ابژه و زبان

حضور محذوف

 

آرش رضايي : آنچه پيش از همه چيز در نگاه ما به هستي پرده مي كشد، شاي زبان باشد؛ چرا كه ما در برخورد با دنياي بيرون به واسطه همين ابزار بياني سوژه خود را به تحليل در مي آوريم و در قالب كلمات به تعريف و بيان آن مي پردازيم، اين رويكرد در نگاهي كه از زبان به زبان مي شود نشان دهنده ي حجابي است كه زبان بر پديده ها مي كشد؛ نگاهي كه هيچ گاه نمي تواند به نقش سوژه برسد و هميشه پيرامون آن باقي مي ماند و ذهن را در اين تقلاي رهيافت به درون ششي؛ عاجز مي گذارد.

حال آيا ما در رويكرد به علم حضوري كه از سوي فلسفه مشا گفته مي شود : هيچ واسطه يي ميان معلوم و عالم نيست، دچار همين گسست كه در عالم بيرون شاهد آنيم نمي شويم كه البته اگر ديدي تجربي و فردي را در نظر داشته باشيم ايجاد نوعي رفتار خاص، وجود اين گسست را شايد معلوم دارد.

اين رابطه ي بي واسطه ميان عالم و معلوم، واسطه اي دارد كه خود شعر است او به بيان هوسرل : « در هر شعوري، شعر به چيزي است. » شعور در برخورد با عالم به خود شعور پيدا مي كند و جدا از نفس نمي تواند باشد، كه هر كدام مستقل از ديگري ست ولي با يكديگر نسبت دارند.

اين واسطه يا همان شعور به شعور در زبان خود را بيان مي كند، در بازي با خود ميان دو مرز اين گسست؛ هر يك را طرفي مي گذارد و شروع به نسبت دادن آن دو با هم مي كند.

به طور دقيق جايي كه شعور خود را اعتراف مي كند تا از ناتواني خود در برخورد با نفس دروني خبر دهد، و با بيان اين آگاهي خود را معدوم اعلام مي دارد تا شايد چيزي از ديگري به خود نخواهي برخيزد و آنچه را « من » نتوانسته، « او » آشكار كند.

حال هرچه برخوردمان نزديكتر مي شود، بي تفاوتي ديگري ( شي مقابل يا او ) را نسبت به اين ناتواني بيشتر درك مي كنيم، چرا كه اين فرآيند از يك ضعف دو طرفه نشأت مي گيرد.

اين صداي يك طرفه كه سالها گوش به زنگ يك واكنش يا آوا از عمل خود مانده رفته رفته با بيان شعور خود سعي در دوري و گريز از عالم خود را مي كند يا به طور دقيق تر معلوم در بيان ناتوان خود تلاش مي كند آنطور كه شايسته است عالم را ابراز دارد و با اين عمل خود از آنچه باعث ترسي از پيش تعيين شده در او شده، فاصله بگيرد.

تمام اين نگاه ها ي پديدار شناسانه كه مي تواند منشأ آن يك توهم ذهني صرف باشد گفته شد تا به اينجا برسيم كه چطور نيچه هنگامي كه از بلندي ها سخن مي گويد، ترس او را به جنون مي كشد و يا آنجا كه صحبت از ارزش هاي زندگي مي كند، خود از آنها دوري مي گزيند. اين برخورد با شعور و شعور نيچه، نه اينكه منتقدانه باشد چون انتقاد بر پايه ي اصول هاي از پيش تعيين شده مي باشد. كه آنها صرفاً ابزاري هستند در دست بچه هاي شروري كه مي خواهند بازي بي اساس خود را ادامه دهند. بلكه نگاهي بست ديگر به تامل بين ابژه، سوژه و زبان.

اين نگاه و پرسش يك رويكرد پيچيده و پرداخت نشده است كه نشان از شرارت تأويل دار هستي و واكنش هاي آن دارد؛ هستي كه هر چه بيشتر پيرامون وجودش نقب مي زني، بيشتر فرو مي روي چرا كه در اصل بيان هاي فاخر و ارجمند تماماً نشان از اين ناتواني هولناك دارند.

نيچه فاجعه را دريافته و به اين خاطر مي تازد به هر آنچه كه باعث بيشتر شدن اين فاصله و گسست مي شود، مي خواهد آنقدر درهم بشكند تا ديگر چيزي باقي نماند، ولي به ناجار در ابراز اين موضوع، خود به آن دامن مي زند و به اين خاطر هيچ چيز حتي خودش را نمي پذيرد چون مي داند هر تفكري باعث فاصله گذاري مي شود.

آنجا كه در چنين گفت زرتشت مي گويد « آه » آيا اين كلام من است ؟ من كيستم ؟ من چشم به راه از خود ارزنده تري هستم؛ من حتي چندان ارزنده نيستم كه سر آن درهم شكنم. » مي داند چه فاجعه اي اتفاق افتاده مي داند كه از پيش اتفاق افتاده و حال معلوم گشته، خيلي پيش تر از بيان « آه »

عنوان ديگري كه بر اين كتاب قرار دارد؛ كتابي براي همه كس و هيچ كس. اين كتاب براي آن كسي است كه مي خواند و بايد بخواند و براي آنكس است كه نمي خواند؛ اينجا فهميده مي شود كه هيچ كس و همه كس؛ هر دو سوي ( جريان ) دچار اين كابوس و هم ناك هستند.

چه آنهايي كه مي دانند و چه آنهايي كه نمي دانند و تفاوت تنها در يك چيز است؛ دانستن. ولي اين هم هيچ توفيقي نمي كند، چرا كه هر دو در اين اتفاق افتاده اند.

حال تنها راه گريز از اين واماندگي، پناه بردن به ارزش ها و ارزش سازي است.

نيچه اين را مي گويد ولي خود به هيچ روي آن را بر نمي تابد، نيچه نمي تواند گريز كند ولي راه گريز را مي گويد تا باز اين ميان فاصله گذاري را بيشتر كند.

زرتشت نيچه كيست، همان كه مي گويد، مي خواند، نويد مي دهد، فرو مي رود، بالا مي آيد، تسليم نمي شود و تسليم مي شود.

او در برخورد با ناپذيرايي سوژه، واكنشي معكوس انجام مي دهد، نيچه مي داند تسليم شده ولي تسليم نمي شود، نيچه مي داند تنها اوست كه مي گويد و پاسخي نمي آيد ولي مي خواند، نيچه نويد مي دهد ولي خود فرو مي رود و اين « بازگشت ابدي » است.

اين اتفاقي ست كه به ابد همين را مي پذيرد، چرا كه ابديت يك برخورد بي تغيير را شامل مي شود.

او در ميان آنچه گفته مي شود، گفته نمي شود، فرقي قائل نيست. چرا كه طرح اصلي بيشتر تمايل به ناگفتني دارد.

او در آثار خود ( بيشتر در چنين گفت زرتشت ) به سمت رمز گذاري سنبل گريايي در زبان مي رود و انگار به اين شكل مي خواهد در مقابل رمزهاي باز نشدني هستي بايستد و مي داند كه عاجز مي ماند، چرا كه هر برخوردي كه از سوي زبان با هستي شكل بگيرد، تنها يك صورت مفروض جذاب در حوزه خودش مي تواند باشد.

باز از اين روست كه نيچه در بيان خود سعي در اين دارد كه به سمت شعر و شعرگونگي رود، چرا كه در اين حوزه تا حدودي از معلوم فرا روي مي شود و به طور نسبي به عالم نزديكتر.

البته اين استينك ذهني هر چه خود را درگيرتر مي كند، فاجعه اجتناب ناپذير را بيشتر در مي يابد و آنقدر ادامه مي دهد اين دامنه ي به دامن را تا به فرآيند جنون مي رسد و شايد آنجا همان جايي باشد كه مرزها برداشته مي شود و حضور محذوف حاضر مي گردد.

 

+ آرش رضایی |